" رهام پسر

درمان سرطان با سایبرنایف درمان سرطان با سایبرنایف
بیمارستان فوق تخصصی سرطان بیکن در مالزی.درمان موثر تومورهای سرطانی
سایت رسمی آزمایشگاه نیـلو
پایگاه اطلاع رسانی تستهای غربالگری پیش از زایمان (سلامت جنین) و نوزادان
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
ماجرایهای رهام و هرکـــــول

وای حق داری حرص بخوری از این خاله ها و مامان بسیار بسیار تنبل

چند روز پیش داشتم فکر می کردم که دقیقا تو چه سنی بودی که یاد گرفتی از پله ها بالا بری؟ بعد شروع کردم به خودم بد و بیراه گفتن که اگه یه ذره همتم بیشتر بود حداقل این چیزهای ساده را برات ثبت می کردم تا این قدر زود از یادم نره..

بگذریم و الان را از دست ندیم.

بالاخره بعد از ماهها تلاش تونستم یه بازی کامپیوتری که هم خودم بدم نیومد و هم به شدت مورد علاقه خودت بود را دانلود کنم. هرکــــــــــــول!!! باز هم به بازی های قدیم بازی های جدید که همه اش با حرکت ماوسه بدون هیچ هیجانی... اما بعدش خودم به شدت عذاب وجدان پیدا کردم که حالا اگه معتاد این بازی بشی چی؟؟ اگه همین باعث بشه که بعدها همه اش فکر و ذکرت بازی کامپیوتری باشه چی؟ و هزار فکر عذاب وجدانی دیگه.. اما باز مامان منیره ناجی من شد و با محدودیتی که برات گذاشت فکر و ذکر من رو کم کرد.. فقط یکشنبه ها و چهارشنبه ها که خاله ماجده هم باشه تا مراحل سختش را برات انجام بده..

و اما تا الان ماجراهایی داشته.. هیچی به اندازه چهارشنبه قبل برام دلسوزناک نبود وقتی ساعت 9 شب برگشتم خونه و دیدم ماجده هم هنوز نیومده و شما از صبح تا حالا منتظر یه کدوم از مایی که برات بازی را اجرا کنه.. واقعا از ته دل برات غصه خوردم.. آخه صبر شما کوچولوها خیلی خیلی کمه و البته بزرگواریتون خیلی زیاد چون اصلا به هیچ کدوممون خرده نگرفتی که چرا اینقدر دیر اومدیم خونه...

دیروز همگی سر ناهار بودیم و مثل اینکه قبلش ماجده بهت گفته بود که این یکشنبه وقت نداره و به جاش دوشنبه بازی هرکول می کنید... بی هیچ مقدمه ای گفتی: خاله ماجده حالا آخه چرا یکشنبه را کردی دوشنبه بعد یه ذره فکر کردی چه روزی را جاش بگی و ادامه دادی: حداقل شنبه اش کن؟ یعنی فقط قیافه ما سه نفر اون موقع دیدنی بود که چه جوری با این همه کوشمولوییت تشخیص دادی شنبه خیلی بهتر و زودتر از دوشنبه است و روز قبل یکشنبه را به این سرعت تشخیص دادی.....

تو همین بحث ها و تعجب ها بودیم که بعد از چند دقیقه برگشتی گفتی: خاله ماجده من چقدر بیچاره ام؟ گفتیم چرا؟ گفتی؟ چون آخه به جای اینکه بگی ناهارم که تموم شد باهات هرکول بازی می کنم می گی دوشنبه؟ فدای اون همه فکر کردن و جلب بازیهات بشم خاله من که با هوش و ذکاوت تمام می دونی چی بگی که به نفعت باشه... قول هم دادی که تا چهارشنبه دیگه هرکول بازی نکنی ولی قسمت تأسف انگیزش اینه که تا اومدی یه ذره گرم بازی بشی بابا  اومد دنبالت تا ببرتت خونتون.. حالا ببینیم تا دوشنبه چه کلکی سوار می کنی تا ما را خام کنی؟؟؟ بهترینی خاله ... 

 

اینها را دیشب مامان منیره برامون تعریف می کرد که مطمئنا اگه از زبون خودش گفته می شد خیلی خیلی دلنشین تر بود.. ولی چه کنیم که اون هم از تنبلی تو این زمینه دست کمی از من نداره..

شب ها قصه هایی که روی موبایل ضبط کرده را برات میذاره و بعضی وقتا این قصه ها یه جورایی باب میلت نیست و براشون یا می ترسی یا غصه می خوری؟

چند روز پیش با یه صورت پر از اشک اومدی پیش مامان و مثل اینکه از قصه هم ترسیده بودی انگار در مورد غولی چیزی بوده (دقیق یادم نیست) و به مامان می گفتی؟ مامان این چه قصه چیه برام گذاشتی این که خیلی دلسوزوئه   (بی صدا  اشک ریخته بودی) یا چند وقت قبل ترش که از یه قصه دیگه شاکی بودی که خیلی غصه داره و نمی خوای بقیه اش را گوش بدی؟ اون هم در مورد چند تا بچه کلاغ بوده که گرگه خوردتشون.. دیشب اینها را که میشنیدیم مرده بودیم از خنده... خیلی خیلی با نمکی خاله

یعنی یه جورایی یه تضاد کامل تو وجودته از یه طرف دائم داری جنگی بازی می کنی و دزد و پلیس و گرگ و بره و کلا از این دست بازی ها از یه طرف هم تا یه چنین چیزایی می شنوی یا می ترسی یا غصه می خوری.. یعنی اگه میشد دولپی می خوردمتا .. 

 

این هم چند تا عکس که از موبایل نه چندان جالبناک بنده کشیده شده بیرون:

  

 

 یه نیمرخ کاملا عجیب و دوست داشتنی... 

 

 

 رهام هرکول.. با لباس ورزشی آقاجون کلی قیافه می گرفتی و احساس زور و قدرت می کردی... 

همین که بازوهات باد کرده بود واقعا حس می کردی قوی شدی... 

 

 

 

 رهام با یه لباس عجیب دیگه همراه با تهدید چاقو 

 

 

 این لباس را هم با عشق تمام برات خریده بودم که اندازه ات نبود و با یه لباس دیگه عوض کردم ولی قبلش سوء استفاده کردم و یه چندتایی ازت عکس انداختم 

خجالت کشیدن رهام

دیشب از روی بدجنسی و البته به پیشنهاد بسی بدجنسانه تر من  رفتی و یه مشت نه چندان آروم زدی به آقاجون. اون بنده خدا هم که سخت حواسش به اخبار یا همون قصه شب بود بدجوری زهره ترک شد و دعوات کرد. بعد برگشتی تو اتاق و همونطور که حرفای آقاجون رو تکرار می کنی می گی: "غصه نخوردم ولی خجالت ما را برد" 

فدای داش مشتی حرف زدنت خاله من...



--خاله؟

-- جان خاله؟

-- از بس خال داری بهت می گن خاله.. (بعد از خوشمزگی خودت ریسه میری از خنده و من هم یه حالت بین خنده و اخم به خودم میگیرم)


بعدش با حالتره 

داریم در مورد آقای خالویی که همکار باباس حرف می زنیم می گی :"خاله خالویی هم رو بدنش خیلی خال داره؟" این یکی واقعا سوال بود برات 

رهام: خاله برام کارتون پسر شجاع را از تو اینترنت میاری. 

من: پسر شجاع؟ برای چی می خوای؟ 

- آخه این بچه های مامی همه اش میگن پسر شجاع پسر شجاع... 

-بچه  های مامی؟ کین دیگه؟؟ 

-شما- مامان- خاله ماجده. 

-آهااااان. حالا مگه چی میگن؟ 

 - مثلا یکی می ره بیرون. میگن کجا؟ پسر شجاع. 

 

می رم سراغ اینترنت می خوام آدرس یوتیوب را تایپ کنم. می گی حالا باید بنویسی فیلم دات کام.  

(فقط من میخوام اینجور موقع ها فدای سر تا پات بشم. خیلی خیلی خیلی خیلی باهوش و شیرین زبونی.. زبانم قاصره از اینکه همه شون رو به همون شیرینی بنویسم.) 

عاشششششقتم پسر با نمک خودم.  

 

این هم دو تا از عکس های خزر شهر. فکر کنم آخر تیر ماه بود: 

 

 

مامی یه ژورنال آورده پره از کت شلوار و کت دامن برای خانوما.  

خیلی خیلی شعف زده اومدی همه را یکی یکی ورق زدی به امید اینکه مدل کت و شلوار پسرونه پیدا کنی.  

 

هیچ وقت نمی دونستم دلت کت و شلوار هم می خواد فسقل خاله

 

رهام: خاله نگرانم؟ 

من:نگران چی عزیزم؟ 

- نگرانم که خدا منو میبره جهنم یا نه؟ 

(خاله این رو که شنیدم دلم آتیش گرفت که چقدر زود با این جور چیزها آشنا شدی) 

 

 


 

 (رهام در حالی که حسابی رفته تو نقش شیر جنگل غران) 

(من در حالی که  تنها متکلم بازی هستم) 

من: آقا شیره یه حرفی بزن دیگه. 

رهام: آخه معلولم   


 

 آقا جون داره جلوی آینه موهاش رو مرتب می کنه: 

رهام با لحن تمسخر آمیز: آقاجون بسه دیگه خوشگل شدی.... 

 


 

  

 

   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10    >>

ساخت کد صوتی آنلاین

ساخت كد آهنگ ساخت كد آهنگ